تبليغاتX
همه دنیا فدایی مادر
همه دنیا فدایی مادر
مادرم چه زیبایی
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391
مادرم ای قشنگ ترین شعر هستی روزت مبارک ...  
 
مادر، ای لطیف ترین گل بوستان هستی، ای باغبان هستی من، گاهِ روییدنم باران مهربانی... بودی که به آرامی سیرابم کند. گاهِ پروریدنم آغوشی گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بیماری ام، طبیبی بودی که دردم را می شناسد و درمانم می کند. گاهِ اندرزم، حکیمی آگاه که به نرمی زنهارم دهد. گاهِ تعلیمم، معلمی خستگی ناپذیر و سخت کوش که حرف به حرف دانایی را در گوشم زمزمه می کند.
گاهِ تردیدم، رهنمایی راه آشنا که راه از بیراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتی خلقتی، تو لبریز از عظمتی؛ تو را سپاس می گویم و می ستایمت

میلاد حضرت فاطمه زهرا (س) و روز زن مبارک
شنبه نهم اردیبهشت 1391
مگسی را کشتم ...  
مگسی را کشتم

 
نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من میچرخید

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم

ای دو صد نور به قبرش بارد

مگس خوبی بود

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم

  

                                                                مرحوم حسین پناهی

شنبه نهم اردیبهشت 1391
مرا یاد کنی ...  
مرا یاد کنی یا نکنی

باورت گر بشود، گر نشود

حرفی نیست؛

اما...

نفسم می گیرد در هوایی که نفس های تو نیست!

جمعه بیست و پنجم فروردین 1391
حرفی به یاد ماندنی... ...  
از کسانیکه از من مـــــــــــتنفرند سپاس. ، آنها مرا قویتر میکنند.
از کسانیکه مرا دوســـــــــــــــــــــت دارند ممنونم،آنان قلب مرا بزرگتر میکنند.
ازکسانیکه مرا ترک میکنند متشـــــــــــــکرم،آنان بمن می آموزند که هیچ چیز تا ابد ماندنی نیست .
از کسانیکه با من مـــــیمانند سپاسگذارم، آنان بمن معنای دوست واقعی را نشان میدهند.
کوروش کبیر
جمعه بیست و پنجم فروردین 1391
عقرب عشق ...  

جمعه بیست و پنجم فروردین 1391
تو نیلوفر شدیییی ...  

جمعه بیست و پنجم فروردین 1391
گل خشکیده... ...  

بر نگه سرد من به گرمي خورشيد

مي نگرد هر زمان دو چشم سياهت

تشنه ي اين چشمه ام، چه سود، خدا را

شبنم جان مرا نه تاب نگاهت

 

جز گل خشكيده اي و برق نگاهي

از تو در اين گوشه يادگار ندارم

زان شب غمگين كه از كنار تو رفتم

يك نفس از دست غم قرار ندارم

 

اي گل زيبا، بهاي هستي من بود

گر گل خشكيده اي ز كوي تو بردم

گوشه ي تنها، چه اشك ها كه فشاندم

وان گل خشكيده را به سينه فشردم

 

آن گل خشكيده، شرح حال دلم بود

از دل پر درد خويش با تو چه گويم؟

جز به تو، از سوز عشق با كه بنالم

جز ز تو، درمان درد، از كه بجويم؟

 

من، دگر آن نيستم، به خويش مخوانم

من گل خشكيده ام، به هيچ نيرزم

عشق فريبم دهد كه مهر ببندم

مرگ نهيبم زند كه عشق نورزم

 

پاي اميد دلم اگر چه شكسته است

دست تمناي جان هميشه دراز است

تا نفسي مي كشم ز سينه ي پر درد

چشم خدا بين من به روي تو باز است

زنده یاد

فریدون مشیری

جمعه بیست و پنجم فروردین 1391
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد ...  

((هیچ وقت
هيچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
دیشب دلی کشیدم
شبیه نیمه سیبی
که به خاطر لرزش دستانم
در زیر آواری از رنگها
ناپدید ماند))

                          زنده یادحسین پناهی

جمعه بیست و پنجم فروردین 1391
خداوند،دین... ...  

برادرم تو را دوست دارم ،

هر که می خواهی باش ،

خواه در کلیسایت نیایش کنی ، خواه در معبد، و یا در مسجد .

من و تو فرزندان یک آیین هستیم ،

زیرا راههای گوناگون دین انگشتان دست دوست داشتنی “یگانه برتر ” هستند ،

جبران خلیل جبران

چهارشنبه هفدهم اسفند 1390
حکایت زندگی ما ...  

موشی در خانه صاحب مزرعه تله موش دید !
به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد .
همه گفتند : تله موش مشکل توست به ما ربطی ندارد !
ماری در تله افتاد و زن مزرعه دار را گزید !
از مرغ برایش سوپ درست کردند !
گوسفند را براي عیادت كنندگان سر بریدند !
گاو را برای مراسم ترحیم کشتند .
و در این مدت موش از سوراخ دیوار نگاه می كرد و به مشکلی كه به دیگران ربط نداشت فكر میكرد
پنجشنبه یازدهم اسفند 1390
خر ها و اسب ها ( اسماعیل امینی ) ...  

اسب ها در ابتدا خر بوده اند

بلکه از خر نیز خرتر بوده اند

اسب ها خر های پررو بوده اند

اهل غوغا و هیاهو بوده اند     

اسب ها که قوم و خویش قاطرند

اهل تبلیغات و عکس و پوسترند

آدمی و قتی که پررو می شود

گاه اسب و گاه یابو می شود

اسب کت شلوار پوشید اسب شد

با فرودستان نجوشید اسب شد

اسب از نسکافه نوشی اسب شد

با ادا و شیک پوشی اسب شد

اسب شیر و قهوه می نوشد خر آب

کار خر از سر به زیری شد خراب

سر به زیری شد بلای جان خر

ای پسر! از سر به زیری کن حذر

خر تواضع می کند پس ابله است

دستش از میز ریاست کوته است

اسب شهرت یافت بار خویش بست

خر به گمنامی دلی خوش کرده است

ای خر ای راوی اول شخص من

باز هم عرعر کن و جفتک بزن

 

ای خر ای دانای کل باربر

سمبل مردانگی از هر نظر

ای خر ای افسانه ی سیال ذهن

عرعرت فریاد بغض کال ذهن

جان فدای تارو پود عرعرت

زیر و بم اوج و فرود عرعرت

خر خیالاتی شد و عرعر نمود

خر خیالاتی نمی شد خر نبود

جفتکی زد شاد شد خندید خر

دیگر از اسبان نمی ترسید خر

دید اسبان انتخابش کرده اند

داخل آدم حسابش کرده اند

شاید او هم چند روزی اسب شد

صاحب عنوان و کار و کسب شد

خرم و جفتک زنان و شاد خر

یک دو گامی رفت و راه افتاد خر

خرم و خندان خر از دوران نو

نعل نو افسار نو پالان نو

اسب شد خر، اسب، شد برباد خر

یک دو گامی رفت و راه افتاد خر

تابگیرد سهم خود از پول نفت

خر برفت و خر برفت و خر برفت...
پنجشنبه پانزدهم دی 1390
چه کشکی - چه پشمی ...  
چه کشکی - چه پشمی

چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید.
 از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختی در گرفت،
 خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را كه چوپان روی آن بود به این طرف و آن
 طرف می برد.
 دید نزدیك است كه بیفتد و دست و پایش بشكند.
 در حال مستاصل شد...
 از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت:
 ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.
 قدری باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا كرده و خود
 را محكم گرفت.
 گفت:
 ای امام زاده خدا راضی نمی شود كه زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و
 تو همه گله را صاحب شوی.
نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم...
 قدری پایین تر آمد.
 وقتی كه نزدیك تنه درخت رسید گفت:
 ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می كنی؟
 آنهار ا خودم نگهداری می كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو می دم.
 وقتی كمی پایین تر آمد گفت:
 بالاخره چوپان هم كه بی مزد نمی شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان
 دستمزد.
 وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و
 گفت:
مرد حسابی چه كشكی چه پشمی؟
 ما از هول خودمان یك غلطی كردیم
 غلط زیادی كه جریمه ندارد.

یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390
رنجی که همیشه آزارم می داد ...  
رنجی که همیشه آزارم می داد اکنون به نهایت رسیده است ، چنان رشد کرده است که از هستی من بزرگ تر شده است و احساس می کنم که در زیر فشار هر روز سنگین ترش دارم به زانو در می آیم . بسیار نزدیک است ، مرگ یا جنون را در یک قدمی خود می بینم که همسایه دیوار به دیوار من شده اند گاه صدایشان را که نام مرا می برند می شنوم . سخت تنها مانده ام ، چه سخت است تنهایی در انبوه جمعیتی که از همه سو مرا احاطه کرده اند . از تنهایی و سکوت وحشت کردن و از ازدحام و غوغا خفقان گرفتن . دانه ای خشک شده ام در لای دو سنگ آسیای این تناقض ! این دو سنگ هر روز سنگین تر می شوند و من هر روز ضعیف تر!

                                                     علی شریعتی

یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390
نمی دونم چمه ...  
امشب خندیدم

از ته دل...

دلیل داشت یا نه

نمیدونم

میترسم...

اگر این خنده ها تکرار نشود...

گیجم... نمیفهمم دور و برم چی میگذره

فقط میدونم که داره میگذره

خوب یا بد...

چقدر خوشحالی و آرامش ارزان بود

چقدر غیر منتظره...

چقدر...

نمیدونم چم شده...

فقط اینجا نیستم...

داره دیر میشه

داره دور میشه

داره میگذره...

اگه تموم بشه؟...

اگه خاطره شه...؟

اگه...

اگه...

اگه...

اگه ماله یکی دیگه شه؟...

اگه ماله یکی دیگه باشه...

من...

من.....

من...؟؟؟

نه

نه

من کیم ...

فقط من میمیرم...

با خاطرات میمیرم...

کاش تموم شه

کاش فراموش شه

کاش خاطره ای بی رنگ شه...

من همین جوری هم راضیم... به گیج بودن راضیم...

بعضی وقتا ندونستن خیلی بهتر از دونستنه...

وای این جمله رو یه بار دیگه هم نوشته بودم...

تو دفتر خاطرات...

اون شب لعنتی

اون شب آخر

دیدی دوباره تکرار شد...؟

ترسیدم...

واسه همینه که دوباره...

هیسسسسسسسسسسسس

بسه دیگه...

تا خراب تر نشده...

یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390
چقدررررر ...  


چقــدر امشـب حــــس می کنم نبـــــــــود تو را ...




صـــدایت در گوشـم می پــیچد و مـن مـی گویم:

 


هـان مــــرا صـدا کـردی ؟

 

 



دلـم تنـــگ اســـت ...

.

.

.

صـــــدایم کن .......