گاهِ تردیدم، رهنمایی راه آشنا که راه از بیراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتی خلقتی، تو لبریز از عظمتی؛ تو را سپاس می گویم و می ستایمت
میلاد حضرت فاطمه زهرا (س) و روز زن مبارک
مرحوم حسین پناهی
باورت گر بشود، گر نشود
حرفی نیست؛
اما...
نفسم می گیرد در هوایی که نفس های تو نیست!
بر نگه سرد من به گرمي خورشيد
مي نگرد هر زمان دو چشم سياهت
تشنه ي اين چشمه ام، چه سود، خدا را
شبنم جان مرا نه تاب نگاهت
جز گل خشكيده اي و برق نگاهي
از تو در اين گوشه يادگار ندارم
زان شب غمگين كه از كنار تو رفتم
يك نفس از دست غم قرار ندارم
اي گل زيبا، بهاي هستي من بود
گر گل خشكيده اي ز كوي تو بردم
گوشه ي تنها، چه اشك ها كه فشاندم
وان گل خشكيده را به سينه فشردم
آن گل خشكيده، شرح حال دلم بود
از دل پر درد خويش با تو چه گويم؟
جز به تو، از سوز عشق با كه بنالم
جز ز تو، درمان درد، از كه بجويم؟
من، دگر آن نيستم، به خويش مخوانم
من گل خشكيده ام، به هيچ نيرزم
عشق فريبم دهد كه مهر ببندم
مرگ نهيبم زند كه عشق نورزم
پاي اميد دلم اگر چه شكسته است
دست تمناي جان هميشه دراز است
تا نفسي مي كشم ز سينه ي پر درد
چشم خدا بين من به روي تو باز است
زنده یاد
فریدون مشیری
((هیچ وقت
هيچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
دیشب دلی کشیدم
شبیه نیمه سیبی
که به خاطر لرزش دستانم
در زیر آواری از رنگها
ناپدید ماند))
زنده یادحسین پناهی

برادرم تو را دوست دارم ،
هر که می خواهی باش ،
خواه در کلیسایت نیایش کنی ، خواه در معبد، و یا در مسجد .
من و تو فرزندان یک آیین هستیم ،
زیرا راههای گوناگون دین انگشتان دست دوست داشتنی “یگانه برتر ” هستند ،
جبران خلیل جبران
اسب ها در ابتدا خر بوده اند
بلکه از خر نیز خرتر بوده اند
اسب ها خر های پررو بوده اند
اهل غوغا و هیاهو بوده اند
اسب ها که قوم و خویش قاطرند
اهل تبلیغات و عکس و پوسترند
آدمی و قتی که پررو می شود
گاه اسب و گاه یابو می شود
اسب کت شلوار پوشید اسب شد
با فرودستان نجوشید اسب شد
اسب از نسکافه نوشی اسب شد
با ادا و شیک پوشی اسب شد
اسب شیر و قهوه می نوشد خر آب
کار خر از سر به زیری شد خراب
سر به زیری شد بلای جان خر
ای پسر! از سر به زیری کن حذر
خر تواضع می کند پس ابله است
دستش از میز ریاست کوته است
اسب شهرت یافت بار خویش بست
خر به گمنامی دلی خوش کرده است
ای خر ای راوی اول شخص من
باز هم عرعر کن و جفتک بزن
ای خر ای دانای کل باربر
سمبل مردانگی از هر نظر
ای خر ای افسانه ی سیال ذهن
عرعرت فریاد بغض کال ذهن
جان فدای تارو پود عرعرت
زیر و بم اوج و فرود عرعرت
خر خیالاتی شد و عرعر نمود
خر خیالاتی نمی شد خر نبود
جفتکی زد شاد شد خندید خر
دیگر از اسبان نمی ترسید خر
دید اسبان انتخابش کرده اند
داخل آدم حسابش کرده اند
شاید او هم چند روزی اسب شد
صاحب عنوان و کار و کسب شد
خرم و جفتک زنان و شاد خر
یک دو گامی رفت و راه افتاد خر
خرم و خندان خر از دوران نو
نعل نو افسار نو پالان نو
اسب شد خر، اسب، شد برباد خر
یک دو گامی رفت و راه افتاد خر
تابگیرد سهم خود از پول نفت
خر برفت و خر برفت و خر برفت...
علی شریعتی
از ته دل...
دلیل داشت یا نه
نمیدونم
میترسم...
اگر این خنده ها تکرار نشود...
گیجم... نمیفهمم دور و برم چی میگذره
فقط میدونم که داره میگذره
خوب یا بد...
چقدر خوشحالی و آرامش ارزان بود
چقدر غیر منتظره...
چقدر...
نمیدونم چم شده...
فقط اینجا نیستم...
داره دیر میشه
داره دور میشه
داره میگذره...
اگه تموم بشه؟...
اگه خاطره شه...؟
اگه...
اگه...
اگه...
اگه ماله یکی دیگه شه؟...
اگه ماله یکی دیگه باشه...
من...
من.....
من...؟؟؟
نه
نه
من کیم ...
فقط من میمیرم...
با خاطرات میمیرم...
کاش تموم شه
کاش فراموش شه
کاش خاطره ای بی رنگ شه...
من همین جوری هم راضیم... به گیج بودن راضیم...
بعضی وقتا ندونستن خیلی بهتر از دونستنه...
وای این جمله رو یه بار دیگه هم نوشته بودم...
تو دفتر خاطرات...
اون شب لعنتی
اون شب آخر
دیدی دوباره تکرار شد...؟
ترسیدم...
واسه همینه که دوباره...
هیسسسسسسسسسسسس
بسه دیگه...
تا خراب تر نشده...
صـــدایت در گوشـم می پــیچد و مـن مـی گویم:
هـان مــــرا صـدا کـردی ؟
دلـم تنـــگ اســـت ...
.
.
.
صـــــدایم کن .......